تبليغاتX
آشفتگی ها

 

FREEDOM

 

ALWAYS MUST BE

CONQUERED

 

همگي تب داريم

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 19:50 توسط آشفته |

پریدم به سمت بالا

سقوط نکردم و

هنوز همچنان زنده ام

بر می گردم  ... حتما

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 18:0 توسط آشفته |

 

اولین باری که سخت گریه کردم ترسده بودم . به خاطر دروغی که باورش کرده بودم . اون روز انقدرگریه کردم که کارم به بیمارستان کشید ولی هیچکس نفهمید قضیه چیه برعکس همیشه که مامان با یه نگاه متوجه همه چی میشد .

البته به قول دوستان اشک بنده تو آستینمه و همیشه با یه تلنگر احساسی گریه میکنم. همه میگن گریه حیله آخر زنهاست .اما حاضرم قسم بخورم که حتی یک قطره از دریای اشکی که ریختم برای فریب نبوده همیشه تخلیه احساسی بوده و همیشه سعی میکنم که پنهانش کنم اما گریه نکردن به نظرم سخت ترین کاریه که ممکنه از خودم بخوام .

امروزم برای خودم گریه کردم انقدر که به هق هق افتادم به خاطر اینکه بهم توهین شد و تحقیر شدم تاحالا به خاطر محافظه کاری که جامعه بهم تزریق میکرد حرکتی نکردم اما امروز تصمیم گرفتم پرواز کنم .تمام کسانی که فکر می کنن پادشاه علم و دانایی هستن بلند ترین و قشنگترین پرواز رو می تونن تماشا کنن .

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 10:44 توسط آشفته |

 

دارم فکر میکنم که چه طورخودمو از مخمصه ای که توش گیر کردم  نجات بدم که یه چیزی محکم می خوره پشت گوشم و جاش می سوزه... دوباره با کش پول نشونه گیری کرده  ...

بدون اینکه برگردم به سرعت دمپایی مو در میارم و برمی گردم  محکم پرتش میکنم طرفش همزمان جیغ میزنم و میگم بی شششششور

بهش نمیخوره و قاه قاه بهم میخنده . وقتی می خنده همه رنگای خاکستریش  محو میشه .

-         تو باید یه کم تمرینتو در امر پرتاب دمپایی بیشتر کنی عزیزم ... هاها ها  

همیشه به هدف میزنه و به موقع جاخالی میده ،  ولی من افتضاحم .

-         که چی بشه تازه بشم مثل تو ؟؟

 چون کاری از دستم برنمیاد برای اینکه خودمو خالی کرده باشم میگم برات متاسفم که همه زندگیت شده کش پول ... من کارای مهمتری دارم که بهشون برسم و ژست آدمای مهم رو می گیرم  ولی از ته دل دوست دارم یه بارم که شده دمپاییم به هدف بخوره ...

 

.....

 

لم داده رو کاناپه و داره آلبالو خشکه میخوره  میرم نزدیک و از ظرفش یکی برمیدارم و میذارم تو دهنم .

-         میدونی وقتی سر به سرت میذارم کیف میکنم ... و دلش قیجوجه میره

- بالاخره یه روز حسابتو میرسم

همینطور که اطراف هسته رو تو دهنم تمیز میکنم ( خیلی خوشم میاد از این حالت که تمیز تمیز بشه) حسابی تو دهنم تفیش میکنم و محکم فوت میکنم طرفش و غش غش می خندم . اونم میخنده

-         چی شد حالت خوب شد ؟؟ امروز از دنده چپ پاشده بودیا

-         نه بابا مشکل که حل نشد فقط به یه جایی رسیدم که دیگه هیچ غلطی نمیتونم بکنم ...

-         ای بابا سخت نگیر دنیا دو روزه

-         آره میدونم ولی مسئله حیثیتیه

-         برو بابا توهم همه چیو ناموسی میکنی همیشه

-         راس میگی من خیلی سخت میگیرم

-         خدا بزرگه همه چی درست میشه

-         باز تو رفتی بالای منبر

 

......

 

-         می خوام یه مدت تنها بشم

-         آره میدونم به خاطر همینه که اون نوشته هارو بهت دادم .نخوندیشون که ؟

-         نه

-         می دونستم که به این مرحله میرسی به خاطر همین گفتم  وقتی رفتم بخونشون

....

+ نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 14:19 توسط آشفته |

 

 

بعضی وقتها یه نگرانی تو وجودته که همش داری ناخودآگاه خودتو می خوری یا زندگی برات سخت می گذره همش بی تابی ولی اصلا نمیدونی چرا ... دلیل این همه تشویش و نگرانی چیه ... بعد یه اتفاقی می افته ... اتفاق که نه یه کاری رو که باید انجام می دادی تمومش می کنی .یه تعهد داشتی حالا انجامش می دی ...  شب می خوابی و صبح که پا میشی می بینی چقدر سبک شدی انگار یه کوه رو شونه هات بوده و حالا گذاشتیش زمین ...

 

+ نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 15:2 توسط آشفته |

 

 

در این دیار هر روز

 حقیقت ذبح اسلامی می شود  به پای مصلحت

و اجلاس برگذار می شود برای تبلیغات سران مصلحتی

و خرده پاها زیر پاها له می شوند به جرم خرده پایی

نردبان های ترقی بلند تر می شوند

انگار میروند به کبریا

و خرده پاها تکیه گاه نردبان

وقتی بغض و حسرت در گلو ماند

و نفس برگشت

فریاد هم خفه می شود مصلحتی

خون بیشتر لازم است برای پله ای بالاتر

شمار قربانی ها هنوز به میزان کافی نرسیده

مصلحت خونخوار تر از اینهاست که فکرش را میکنی

می دانی رفیق ؟!

وقتی ترس ، عشق و مذهب! به هم می آمیزد

خرده پا ها هم  مصلحت اندیش میشوند .

غم نان چیز کمی نیست که برایش مصلحت اندیش نبود .

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 11:45 توسط آشفته |

 

 

بچه که بودم ماهی های قرمز سفره عید قرمز بودن حالا نمیدونم چرا کم رنگ تر شدن ... حالا دیگه کم کم به نظرم اصلا قرمز نیستن فقط طلایی ...

ماهی طلایی که شب عید بابا خریده بود دم خیلی قشنگی داشت با یک چشم که نداشت به جاش یه حفره بی رنگ یه طرف سرش بود که باعث میشد بیشتر از اون یکی دوستش داشته باشم .استثنایی بود ...

دیروز وقتی رسیدم خونه رفته بود ته تنگ و دیگه نفس نمیکشید . تازه مرده بود هنوز روی آب نیومده بود یاد ماهی طلایی سال گذشته افتادم که یه شب از تنگش پرواز کرد .فردا صبح  تمام خونه رو حتی سطل زباله رو زیرو رو کردم ولی هیچ اثری ازش نبود فکر کنم به چیزی که می خواست رسید .

ابدی شد ...

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 9:55 توسط آشفته |

 

دکمه مانتوش دقیقا جایی که رو سینه اش می بست کشیده میشد همیشه

اینبار باز شده بود دکمه ش و لباس فیروزه ایش معلوم بود از مقابل .

رییس نگاهشو دوخته بود به دکمه و پرسید : اگه یکی تو موقعیت من بهت پیشنهاد ازدواج بده قبول میکنی ؟؟

لبخند زدو گفت نمیدونم بهش فکر نکردم ولی اگه بخوام قبلش حتما با خانومش مشورت میکنم .

خوش اندام بود با پوست گندمی و با دندونای خرگوشی وقتی میخندید گونه هاش می شکفت خیلی زیبا نبود برعکس همسرش که صورت خیلی قشنگ و سفیدداشت  ولی کوتاه قد بود  با سینه های بد فرم .

.....

صورتشو آورد نزدیک انقدر که نفسهاش تو صورتم بود

نگاهش از رو صورتم رد شد و به نقطه ای نامعلوم پشت سرم خیره شد .ترکیب زرد و خاکستریش مثل همیشه نبود یه غمی داشت ...خاکستریش بیشتر شده بود .

هوا خیلی گرم بود

دستشو حلقه کرد دور کمرم و یه کم سرشو برد عقب

- با اینکه اینجایی همش احساس دوری می کنم ازت

- چرا من که هنوز هستم

- نمیدونم

-هنوز سر قولت هستی ؟؟

- امروز ریسس بهم پیشنهاد ازدواج داد آخه دکمه مانتوم بازم باز شده بود . با صدای بلند می خندم .

-تو چی بهش گفتی ؟؟

- گفتم باید با خانومت مشورت کنم

 لبخند میزنه

- یادت باشه از این به بعد مانتو جلوبسته بپوشی می ترسم کار دستت بده این دکمه

از تو جیبش یه کاغذ مچاله در میاره و میذاره تو دستم 

- بازش نکن تا وقتی که برم

....

دلش شور میزد از وقتی شنیده بود که چشم رییس دنبالشه

نمیتونست چیزی بگه می ترسید ناراحتش کنه

دیگه زرد نبود اصلا همش خاکستری انقد که به سیاهی میزد .

....

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 14:46 توسط آشفته |

ظرافت درک یک رابطه به لطافت لمس بالهای پروانه ایست که اگر ندانی چه جنس لطیفی را در میان انگشتان به اسارت گرفته ای تنها اثری از رنگ بر پوستت باقی می ماند و توانایی پرواز یک موجود آزاد را تا آخر عمرش خواهی گرفت .

آشفته

Home
Email
Night Skin