تبليغاتX
آشفتگی ها

 ب . ن : بعد از ۳ روز سر و کله زدن با شبکه داغون اداره امروز بالاخره همه چی رو ردیف کردم ...

راستی تولدم مبارک

روبروم ایستاده بودی

با خنده هایی که گوش آسمون رو کر می کرد

کشیده و بلند

خاکستری و زرد

چشمهامو که باز کردم

دیگه نبودی ...

....

دلت یه جای دیگه س

چشمات داره دروغ میگه

....

احتیاط ! جاده لغزنده است

نگاهت سر می خوره و رد میشه

....

دلتنگیهامو قورت میدم

دیگه به کسی نمیگم که وقتی چشمامو باز میکنم نباشه

ناپدید شه ...

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 8:17 توسط آشفته |

معاون قبلی از قسمت ما رفته و یکی جدید اعزام کردن  که خیلی آدم مسخره و بی قابلیتی تشریف دارن و صرفا به خاطر اینکه بیست سال سابقه کار داره و دیگه به هزار جور زد و بند معاونت گرفته .

این آقا از روزی که تشریف آوردن شروع کردن به قدرت نمایی و جابجایی بعضی از بچه ها و گیر دادن به همه

بماند که با خانوما هم اصلا سر سازگاری نداره و به مقدار زیادی هم آخوند صفت تشریف دارن . حتی لحن صحبتش هم آخوندیه با این تفاوت که اولش متوجه نمی شی.. بعد خودشو نشون می ده!! (مخفی کار کرده )

این آقا اشتباه تو کارش هم زیاد داره (بنده خودم سوتی هاشو  می گیرم با توجه به اینکه کار من اصلا تو یه زمینه دیگه هستش . ) ولی متاسفانه شهامت قبول کردن اشتباهشو نداره یه روز که اشتباهشو داشت می انداخت گردن من طوری با صدای بلند و محکم باهاش صحبت کردم که حساب کار دستش اومد همون موقع رو یه برگه نوشتم :

من از بی قدری خار سر دیوار فهمیدم    که ناکس کس نمی گردد از این بالا نشستن ها

و با چسب چسبوندم جلوی میزم طوری که هر کی رد شه ببینه

رفتم پیش رییس و بهش گفتم لطفا این آقا رو متوجه کنید که من تو سری خور نیستم یا اینکه خودم برخورد می کنم باهاشون که اونوقت بد میشه ...

البته این کار بنده یک نوع عملیات انتحاری محسوب میشه !!

منتظر عواقب کارم هستم ...  حلالم کنید !!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 12:1 توسط آشفته |

فرزاد کمانگر آموزگار و از فعالین حقوق بشر در ایران است که به اتهام محارب دستگیر شده و دریک بیدادگاه محکوم به اعدام شده .

دوستان خوبم با حمایت از فرزاد کمانگر برای آزادی قلم بزنیم .

http://www.f-kamangar.hra-iran.org

بنويسيد درد و رنج ، بخوانيد زندگي
آنکه از رگ و ريشه آموزگار است همه چيز را تنها در ارتباط با شاگردانش جدي ميگيرد(نيچه)
به آن روزها فکر ميکنم ،
بايد معلم بچه هايي ميشدم که در کودکي درد و رنج بزرگسالي را به دوش ميکشيدند و در بزرگسالي آرزوهاي برآورده نشده کودکيشان را از فرزندانشان پنهان ميکردند ، معلم دختراني که با دستاني پر نقش و نگار سوي چشمشان را پاي دار قالي ميگذاشتند تا هنرشان زينت بخش خانه هاي ديگران باشد و مژده نان براي سفره خانواده .
معلم کودکاني که زاده رنج و درد بودند اما اميد و حرکت سرود جاري لبانشان بود ، کساني که سخت کوشي و سخاوت را از طبيعت به ارث برده بودند . آنها کسي را ميخواستند از جتس خودشان ، کسي که بوي خاک بدهد ، کسي که معني نابرابري و فقر را بداند ، رفيقي که همبازيشان شود و آرزوهايشان را باور کند . با آنها بخندد و با آنها بگريد . آنها يک دوست ، يک سنگ صبور ، يک هم راز ميخواستند که مثل خودشان بيقرار ساعتهاي مدرسه باشد کسي که به ماندن فکر کند نه رفتن .ديري نگذشت که در کنار آنها خود را نه معلم که محصلي ديدم که خيلي دير راه مکتبش را يافته بود .
کتابها را بستم که مبادا مرگ و نااميدي از لاي سطور سياهشان به حلقه شادي و دنياي آرزوهايشان رسوخ کند ، هر روز کلاس را به دست آروزها و روياها ميسپرديم و با داستانهاي مختلف صفا ميکرديم . همراه با " ماهي سياه کوچولو " اين بار نه از راه "ارس" بلکه از مسير سيروان درياي زندگي و حقيقت را جستجو ميکرديم . همراه با داستان " مسافر کوچولو " براي يافتن دوست به سفر ميرفتيم تا آنها لذت سفر را در رويا تجربه کنند و من با مردم بودن را در ميان آنها تمرين نمايم . هر داستاني را که ميخواندم نقش قهرمانانش را به آنها ميدادم غافل از اينکه هرکدام از آنها قهرمانان داستان پررنج و درد زندگي خود بودند . هر روز براي چند ساعت ، رنج نابرابري ها و درد ناملايمات را پشت ديوارهاي مدرسه به دست فراموشي ميسپرديم و روبروي هم مينشستيم . گرمي کلاسمان بوي نان گرمي بود که دسترنج پدر بود و مادر آن را در طبق " اخلاص  و سادگي " ميگذاشت و به مدرسه  مي آورد تا ظهر ، سير از ديدار هم ، کوچه هاي پر فراز و نشيب زندگي را براي انجام تکاليفمان بپيمائيم و تا فرداي ديدار هر کدام به دنبال مشق و تکليف زندگي پي راه خود ميرفتيم .
"کاوه" با آن جثه نحيف اما استوارش نهار نخورده به جاي پدر بيمارش چوپان ميشد و غروب هنگامي که گوسفندان را به روستا برميگرداند ، مادر با لبخندي به پيشواز نان آور خانه ميرفت تا خستگي کاوه و کرم طبيعت را برکت نام دهد و از پستانهاي گوسفندان بدوشد و براي فروش راهي شهر کند و کاوه سرمست از رضايت مادر لبخندي ميزد و به کيف مدرسه و تکاليف فرداهايش چشم ميدوخت و لبخند زيبايش رنگ ميباخت.
و ....  "ليلا" با آن چشمان پرسشگر و نگاهي که تا اعماق وجود فکر آدمي را براي جواب روياهايش جستجو ميکرد کيف مدرسه را که زمين ميگذاشت ، دوک نخ ريسي را برميداشت تا او هم کمکي کرده باشد به مادر ، براي يافتن نان فردا ، و دوک را همراه با آرزوهاي کوچک و بزرگش در دست ميچرخاند تا ته اش باريک شود چون رشته هاي لطيف خيال او و باز دوک را ميچرخاند و ميچرخاند تا شايد روزي دنيا به کام او و مادر تنهايش بچرخد .
و ...  "فرياد" با ديدن تکه ابري به پشت بام خانه ميرفت و کاهگل آماده ميکرد تا مبادا چکه هاي باران قالي کهنه اشان را بي رنگ و رو تر کند . آنچنان مهارت يافته بود که همراه پدر پشت بام خانه هاي همه روستا را مرمت ميکرد تا چکه هاي باران مژده نان فردايشان باشد ، فقط گاهي ميماند از ميان سوز سرما و نان فردا براي باريدن باران و برف دعا کند يا نه .
و .... ياسر پس از مرگ پدر کار ميکرد تا جاي خالي او را پر کند و بتواند براي برادرش مداد رنگي و آبرنگ بخرد تا شايد آرزوي نقاش شدن خودش را برادرش برآورده کند .
و ... ادريس غايب فصل بهار کلاسمان هر روز با کوله باري بر دوش ، خوشحال از اينکه طبيعت او را از سفره گشاده اش نا اميد نکرده بود ، چند کيلو گياه براي فروش ميافت و به روستا بر ميگشت
و من نيز جريمه شده بودم تا هر روز بيقرار از نابرابريها و بيزار از آنچه تقدير و سرنوشت مي ناميدنش در برابرشان بايستم و بارقه هاي کم سوي اميد را در چشمانشان به نظاره بنشينم ، در برابر کاوه سرم را به زير مي انداختم و دفترش را از زير صورت آفتاب خورده اش که روي آن به خواب رفته بود بيرون ميکشيدم و زير ديکته نانوشته اش مينوشتم "چوپان کوچولو بيست هم براي تو کم است " و در کنار ليلا شرمنده از خستگي ديروزش ، دستان زبر و ترک خورده اش را در دست ميگرفتم تا لطافت دست فرشته اي را لمس کنم و قبل از اينکه حرفي بزنم نگاه نافذ و معصومانه اش هزاران سئوال را همراه داشت و من سکوت ميکردم ، و در کنار ادريس ، عاصي از تکليف دوباره فردايش دستان تاول زده او را مينگريستم و همراه او از پنجره به دور دستها چشم ميدوختم و او از رفتن بهار غمگين ميشد و من از رنگ پريده او .
و امروز با يک دنيا غرور ، خوشحالي ، بغض ، حسرت و کوله باري از خاطرات تلخ و شيرين به آن روزها فکرميکنم . روز معلم بود که گرانبهاترين هديه هاي زندگيم را آنروز از آموزگاران بزرگ زندگي ام دريافت نمودم ؛ ليلا ، سه عدد تخم مرغ ، ادريس ، دو کيلو کنگر ، دسترنج يکروزش ، فرشته ، دوشاخه آلاله کوهي ، ندا ، يک عروسک از چوب و پارچه ساخته بود و  ياسر يک نقاشي
و براي اينکه آن روز را در خاطراتمان جاودانه کنيم قرار شد که آرزوهايشان را با مدادهاي رنگين نقاشي کننند .
کاوه در حالي که به پدرش فکر ميکرد بيمارستاني کشيد و زيرش نوشت اين بيمارستان مجاني همه بيمارهاي فقير دنيا را مداوا ميکند .
" فرياد " که هميشه آسماني صاف و بدون ابر نقاشي ميکرد تا ديگر دست و پاي کسي يخ نزند دوباره آسماني کشيد و تا ميتوانست خانه هاي زيبا و کوچک بر آن نقاشي کرد و زيرش نوشت اين خانه ها براي کساني است که خانه ندارند ، آسمان هم بزرگ و جادار است مثل زمين نيست که کوچک باشد و مجبور باشيم براي زندگي روي آن پول بدهيم در آسمان براي همه جا هست و من باز هم ميتوانم در آن خانه بکشم .
فرشته هم که هميشه براي خودش و خواهرهايش برادري کوچک نقاشي ميکرد اينبار به او گفتم که فرشته دنيا را از نو نقاشي کن بدون اينکه کسي تو را بخاطر دختر بودنت کم نبيند ، تو را مثل خودت و با خودت ببيند و او يک عالمه عروسک دخترانه کشيد که بدور دنيا دست گرفته اند و ميخواندند و ياسر مثل هميشه آرزوي پدرش را نقاشي ميکرد يک وانت آبي رنگ تا شايد در رويا پدرش کول بري نکند و قرار شد ياسر نيز سرزمينمان را از نو نقاشي کند بدون فقر و نابرابري ، بدون اينکه کول برهاي بانه ، سردشت ، مريوان و کامياران مجبور شودند براي جابجايي 10 کيلو چاي براي دوهزار تومان جانشان را بدهند ، او يک منظره زيبا از طبعيت کشيد که مردم مشغول کارند و زير آن نوشت " کاش ديگر مرگ به کمين نان نمي نشست " .

فرزاد کمانگر
فرعي 5 زندان رجائي شهر کرج - 8/2/87


- کول بران کساني هستند که براي مزد ناچيزي کالاي قاچاق را رو روي کول خود حمل ميکند . سالانه دهها تن از آنان بر اثر کمينهاي نيروي انتظامي ، سرما و تصادفات جاده اي جان خود را از دست ميدهند.

 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 11:55 توسط آشفته |

  

گوشی تو گوشمه و دارم به یه آهنگ قدیمی از الهه گوش میدم

چو اسیر دام توام رام توام ای محرم رازم

منم آن شمعی که ز شب تا به سحر در سوز و گدازم

ای فتنه بکش یا بنوازم...

دراز کشیدم تخت و چشمهام رو بستم خیلی تاریک نیست ولی احساس تاریکی مطلق رو دارم

یه سوزشی تو وسط قفسه سینه ام احساس می کنم داغ می شه و داغتر . یاد سازم میافتم و اینکه چند وقته که بغلش نکردم . یه احساس بدی بهم دست میده وقتی یاد بی مهری با سازم می افتم . دلم می خواد صداشو در بیارم ولی نصفه شبه همه رو از خواب بیدار می کنم نمی شه ...

چشمهام همچنان بسته است .

دیواره پلکهام مثل پرده عمل میکنه و من امواج طلایی رو می بینم . دنیا در جهت پاد ساعتگرد و من بر خلاف دنیا شروع به چرخیدن می کنیم . نمیدونم تا حالا تو همچین موقعیتی قرار گرفتی ؟ یه احساس خلسه یا سرگیجه خوشمزه ... اصطکاک من و تاریکی مطلق به اضافه امواج طلایی رنگ که با چشم بسته دارم میبینم . گاهی اوقات هم قرمز یا آبی رنگ. آها یادم اومد تقریبا همه رنگی رو تجربه کردم . می دونی... تو این وضعیت می چرخم یعنی دنیا می چرخه و من دقیقا در مرکز قرار دارم یه حس جالب که خیلی وقته برام پیش میاد .همیشگی نیست ولی از وقتی یادم میاد بوده با من . یادمه وقتی هفت ساله بودم هم بود . یه بار وسط دیکته یاد دیشبش افتادم که امواج اومده بودن چند تا کلمه جا افتادم دیکته شدم ۱۶ خانم رستمی هم گوشمو پیچوند و گفت دفعه آخرت باشه سر کلاس حواست پرت میشه ! غافل از اینکه تازه حواس پرتیهام شروع شده بود !! آخه خوب دست خودم نبود که .. یه دفعه اومده بود و منم نمیتونستم ردش کنم تازه سر کلاس همیشه به یه چیزای دیگه هم فکر می کردم یه تصوراتی داشتم که هیچ وقت به هیچ کس نگفتم هنوزم بعد این همه سال نمیدونم که چرا اینا میان و کجا میرن ...

بعضی شبها میاد که خوابم نمی بره به هر دلیل .اون وقتها که کوچکتر بودم می ترسیدم احساس می کردم الانه که سقوط کنم مثل یه فضای خالی می مونه که من فقط توش هستم و این خطوط رنگی و  امواج نقشدار گاهی اوقات اسلیمی گاهی هم سینوسی . می چرخم و می چرخم و البته سرعت چرخشی که دارم رو هم می تونم تنظیم کنم ولی جهت همیشه دست من نیست .نمی دونم چرا ولی یه چند وقی هم هست که لذت می برم ازش . انگار منم و یه دنیای خالی . همینطور که چشمام بسته است احساس می کنم که قراره بمیرم . ا َه دیدی چی شد!!... افکارم برگشتن ...آخه تو مواقعی که دارم می چرخم به هیچی فکر نمیکنم یه جور خلاء یا خلسه یا چه می دونم اصلا نمیدونم اسمشو چی بذارم . ولی افکار هجوم میارن و با اومدنشون امواج طلایی می رن . آره داشتم فکر می کردم که احتمالا دارم می میرم فکر می کنم که دل خیلی ها رو شکستم و الان هم هیچ غلطی نمیتونم بکنم و اینکه چقدر برنامه ریزی کرده بودما ... البته من همیشه همینطوریم . وقتی که خیلی برنامه ریزی می کنم و ریز ریز می نویسم احساس می کنم می خوام بمیرم و به خودم می خندم که ای بابا! این همه برنامه رو کی اجرا می کنی !؟

خوب حالا از فکر مرگ میام بیرون بذار به یه چیز دیگه فکر کنم ... به چی ؟؟ یاد آهنگ الهه میافتم که حالا دیگه داره تموم میشه ...

... ای عشق من چه بلایی ...

راستی صداش چقدر مردونس حتی سبک آواز و بالا و پایین بردن صداش هم و اینکه شعری که می خونه مثلا می گه :

بی پناهم بده پناهم کز موی تو آشفته ترم ....

کن نگاهی به خاک راهی ای سایه لطفت به سرم ...

به این فکر میافتم که چقدر بعضی وقتها از اینکه یه زن هستم خوشحالم و اینکه دیگران از کارهایی که می کنم تعجب می کنن !! چرا ؟؟ نمیدونم . خوب اصلا مهم نیست برام بذار هر جور که می خوان فکر کنن ...

وای !!!! سرم از فکر خالی میشه و امواج طلایی دوباره میان . حالا چرخش هم شروع میشه اشکال هندسی که می بینم تغییر اندازه می دن و یه دامنه خاصی دارن هی تولید میشن از مرکز که دقیقا رو پلکمه و به اطراف پخش می شن . یه لغزشی دارم تو این دنیای خالی که خیلی مبهمه می دونی؟!! نه احساس می کنم که رهام و به هیچ جایی وصل نیستم و نه اینکه گیرم ...

نمی دونم همه از این چیزا می بینن و یا بازم از اون مواردیه که وقتی به یکی میگم یه نگاهی بهم می کنه که از نگاهش می فهمم به عقلم شک کرده ؟؟

به هر حال مهم نیست ... مهم اینه که حالا خوشم میاد ازشون ...

 

ببین یه چیزی تو همین مایه ها می بینم

پ .ن : به اینا می گن :الگوهای امواج در مایعات حالا من چرا پشت پلکهام میبینم ؟؟

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 9:22 توسط آشفته |

 

 

 

فرض کن تو یه اتاق هستی که در به ظاهر بازه ولی اجازه خروج نداری

فرض کن تواین اتاق تنها نیستی و تعدادی آدم هم اونجا هستن که :

یه تعدادی رو می شناسی و یه تعدادی رو نه

چند تاشون رو دوست داری و نمیتونی نادیده بگیریشون

 

یکی از اینا فکر میکنه هر جا بره آسمون همین رنگ و تلاشی نمیکنه

یکی داره خودشوبه در و دیوار می زنه

یکی بقیه رو می چاپه و دروغ تحویلشون میده

یکی فکر میکنه قهرمانه و از این بهتر نمیتونه باشه

یکی تو هپروته

یکی یواش یواش سر بقیه رو زیر آب میکنه

یکی بی دست و پاست و آویزون بقیه اس

همه دروغ میگن یا به خودشون یا به بقیه یا هردو

و...

 

تو میخوای بری بیرون ولی انقدر ذهنت مشغوله که رفتن برات مثل آرزو شده

کندن و رفتن خیلی سخته چون اتاق رو دوست داری فقط شرایطش رو نمیتونی تحمل کنی

موندنت هم خطرناک شده ممکنه خودت و بقیه رو به خطر بندازی

از طرفی فکر میکنی موندن هم گره ای رو باز نمیکنه

رفتن برات یه ریسک بزرگ و پرهزینه است

موندن فرورفتن تو لجن

جالبه که همه هم فکر میکنن کله ات بو قرمه سبزی میده ... 

چی کار می کنی؟؟

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 12:15 توسط آشفته |

سالن خلوته و هر کی سرش به کارشه

 

تلفنش زنگ می زنه و جواب میده

پشت خط خانومشه که گویا حال مساعدی نداره خیلی آروم و با حوصله باهاش صحبت می کنه

 

من بیرونم عزیزم

چی ؟ نه نرفتم ...

الان ساعت چنده ؟

(ساعت 10 صبحه )

خوب خیلی زود بیدار شدی ... طبیعی که حالت بد میشه دیشب به خاطر بچه بیدار بودی باید بیشتر استراحت کنی ...

نه نرو عزیزم یه کم دیگه استراحت کن

قول بده که استراحت می کنی...

باشه زود بر می گردم 

 

تلفنش که تموم شد به چهره همکارا نگاه کردم

 

خانوم ن از جاش پا میشه و میاد بالا سرم

می پرسه شنیدی ؟

لبخند می زنم و میگم آره ...

میگه من اگه در حال مرگ هم باشم به شوهرم بگم دارم میمیرم بهم میگه پاشو خودتو لوس نکن شام و بیار که دارم از گرسنگی میمیرم

تا حالا فکر می کردم با همه سختی هایی که میکشه از زندگیش راضیه اما اشک تو چشاش جمع شده بود .

بلافاصله خانوم خ خودشو میرسونه به ما میگه خاک بر سرت لیلا با این شوهر کردنت و می زنه تو سرش ...

آقای ک که فکر می کردم از بقیه بیشتر حالیشه در حالی که داشت از جلوی میزم رد می شد از نگاه من متوجه سئوال تو ذهنم شد با خنده گفت اه اه حالت تهوع بهم دست داد .

من اون اقا رو که با تلفن صحبت می کرد نمیشناسم ولی این سه تا آدمو خوب می شناسم

چه چیزی باعث میشه که ماها به همسرانمون اینطوری نگاه کنیم ؟

من مجرد هستم و تجربه ای ندارم ولی از شما می پرسم اگه متاهل هستین و یا اگه مجرد آیا تا بحال موضع خودتون رو مشخص کردید که با همسرتون چطور برخورد کنید . طوری که باعث بشه دیگران به رابطه شما غبطه بخورن . آیا با اون آقا موافق هستید یا شما هم تو ای مواقع حالت تهوع می گیرید .

تا حالا به انسان بودن طرف مقابلتون فکر کردین؟

اگه دوستش ندارید که هیچ باید مشکلتون رو اساسی حل کنید

ولی اگه دوستش دارین چطور باهاش برخورد می کنین ؟

آیا خوب صحبت کردن با همسرتون و احترام گذاشتن بهش رو افت و عار می دونین ؟

آیا همسر شما استحقاق این رو نداره که باهاش مثل یه انسان برخورد کنید ؟ آیا همسر شما وظیفه داره  سرویس های روزانه و شبانه بده و در وظیفه خطیر تولید مثل سربلند بیرون بیاد و اگه لازم شد بیرون از خونه هم کار کنه و ... بعد برای شما سرشکستگی باشه اگه جلوی دیگران باهاش خوب صحبت کنین . چون ممکن دیگران فکر کنن شما آدم ضعیفی هستین ؟!

نگین اینطور صحبت کردن اصلا تو خون ما نیست که نمیتونم قبول کنم

آخه دیدمتون وقتی با دوست دختراتون صحبت می کنین و می خواین به قول خودتون مخشو بزنین...

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 10:55 توسط آشفته |

 ۳۲سالشه با پرنده هاش درد دل میکنه و هر کتابی که فکرشو بکنی خونده

ظاهرش آرومه وبه سر وضعش خیلی نمی رسه ... به خاطر کتابهای غیر قانونی! که می خونده از مدرسه اخراج شده و دیپلم هم نداره

مهربون و دوست داشتنی و مودب

روزنامه می خونه به شدت از ساعت ۷ تا ۹ صبح ... معتقده ۹ به بعد دیگه بیات شده

هنوزم رو صفحه های روزنامه عکس آدم بدا رو دست کاری می کنه بعضی ها رو با خودکارای رنگی آرایش می کنه برای بعضی ها هم شاخ می ذاره

گاهی اوقات که عصبانی میشم فقط نگاه می کنه و با سکوتش آرومم میکنه

اهل نصیحت کردن نیست ولی تو موقعیت هایی که همه واسه نصیحت بالا منبر رفتن فقط لبخند می زنه انگارمی خواد بگه اینا واسه اینکه بتونی دوام بیاری تو زندگی وحشیانه ای که برای به وجود اومدنش نقشی نداشتی لازمه ...

آزاد اندیشه  مثل همه مرغ عشق ها و قناری هایی که تو خونه اش آزادن

هنوزم وقتی یاد عشق از دست رفته اش میافته اشک تو چشماش جمع میشه و خودشو قایم میکنه انوقته که سیگار پشت سیگار ...

تا حالا فقط راجع به عشقی که رهاش کرده ازش چرا شنیدم ... انگار هنوز بعد از سه سال نتونسته باهاش کنار بیاد برعکس همه ناخوشی های که بهشون عادت کرده و پذیرفته

 

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 12:30 توسط آشفته |

مشکلات همیشه باعث می شه که انسان قدمهای بزرگ تر و محکم تری برداره و انگیزه پیدا کنه و تصمیم بگیره که مشکل رو از سر راهش برداره و فردا رو بهتر بسازه

وقتی پست قبلی رو می نوشتم حسابی عصبانی بودم و ناراضی از اینکه چرا زندگیم این طوریه و چرا هر کاری که می خوام بکنم به در بسته می خورم و اینکه با این آدمای احمق همکارم ولی تا حالا انقدر مشکلات آزارم نداده بود که تو دو هفته قبل ... و این باعث شد که یه تصمیم بزرگ بگیرم و این یه جهش بزرگ تو زندگی من خواهد بود . اینو اینجا نوشتم که چند ماه دیگه که دوباره خوندمش بازم درس عبرت بگیرم انقدر ناله نکنم ...

پ.ن ۱ : امروز تایماز رفت ...

پ.ن ۲ : از همه دوستای گلم که کامنت گذاشته بودن واسه پست قبلی سپاسگذارم

پ.ن ۳:همکنون دو تا پست گذاشته که به فکر وادارم کرد البته الان که نه باید یه دو ساعتی وقت بذارم براش شایدم بیشتر اگه دوست داشتین سر بزنین

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 8:40 توسط آشفته |

ظرافت درک یک رابطه به لطافت لمس بالهای پروانه ایست که اگر ندانی چه جنس لطیفی را در میان انگشتان به اسارت گرفته ای تنها اثری از رنگ بر پوستت باقی می ماند و توانایی پرواز یک موجود آزاد را تا آخر عمرش خواهی گرفت .

آشفته

Home
Email
Night Skin