با من اكنون چه نشستنها، خاموشيها
با تو اكنون چه فراموشيهاست
چه كسي ميخواهد
من و تو ما نشويم
خانهاش ويران باد
من اگر ما نشوم، تنهايم
تو اگر ما نشوي،
خويشتني
از كجا كه من و تو
شور يكپارچگي را در شرق
باز برپا نكنيم
از كجا كه من و تو
مشت رسوايان را وانكنيم
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه بر ميخيزند
من اگر بنشينم
تو اگر بنشيني
چه كسي برخيزد؟
چه كسي با دشمن بستيزد؟
چه كسي
پنجه در پنجهي هر دشمن دون
آويزد
دشتها نام تو را ميگويند
كوهها شعر مرا ميخوانند
كوه بايد شد و ماند،
رود بايد شد و رفت،
دشت بايد شد و خواند
در من اين جلوهي اندوه زچيست؟
در تو اين قصهي پرهيز كه چه؟
در من اين شعلهي عصيان نياز،
در تو دمسردي پاييز – كه چه؟
حرف را بايد زد!
درد را بايد گفت!
سخن از مهر من و جور تو نيست
سخني از
متلاشي شدن دوستي است،
و بحث بودن پندار سرور آور مهر
آشنايي با شور؟
و جدايي با درد؟
و نشستن در بهت فراموشي ـ
ـ يا غرق غرور؟!
سينهام آينهاي است
با غباري از غم
تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار
آشيان تهي دست مرا،
مرغ دستان تو پر ميسازد
آه مگذار، كه دستان من آن
اعتمادي كه به دستان تو دارد به فراموشيها بسپارد
آه مگذار كه مرغان سپيد دستت
دست پرمهر مرا سرو تهي بگذارد
من چه ميگويم، آه…
با تو اكنون چه فراموشيها؛
با من اكنون چه نشستنها، خاموشيهاست
تو مپندار كه خاموشي من،
هست برهان فراموشي من
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه بر ميخيزند
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388ساعت 5:37  توسط آشفته
|
تنهايي رو احساس مي كني حتي وقتي دورو برت كلي آدم هست كه اسم خودشونو مي ذارن دوست.
ولي تو تنهايي و نمي توني خودتو گول بزني .
تو باشگاه بودم و داشتم تمرين مي كردم . ساعد و ساق پام كلا كبود شده انقدر ضربه زدم . داشتم سعي مي كردم بغضمو پنهان كنم ولي نشد . درد رو اون موقع درك نمي كردم . شب كه تو آيته دستامو ديدم تازه يادم اومد .
اما اين تنهايي بهتر از هم پرواز شدن با كلاغ هاست . بهتره تو كوه خودم تنها باشم تا اينكه بيام پايين . تازه به حرفش رسيدم . راست مي گفت و من نمي فهميدم...
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 17:6  توسط آشفته
|
وقتي گريه مي كني كسي نيست اما كافيه بخندي تا ببيني همه پايه هستن .
دلم واسه فضايي كه مي تونستم توش حرص بخورم و بعد بيام اينجا هي غر بزنم تنگ شده ...
+ نوشته شده در جمعه نهم بهمن 1388ساعت 11:19  توسط آشفته
|
ميگن حس خوبيه وقتي بدوني يكي تو دنيا دوستت داره..
راست ميگن .
بي زحمت بيشتر دوست بداريد و بيشتر ابراز كنيد... آشفته (ع)
+ نوشته شده در شنبه سوم بهمن 1388ساعت 17:53  توسط آشفته
|
اينجا همان است كه فكر مي كردم بالاست و اما بالاتر هم باز هست .
من تغيير كرده ام يا دنيا ؟ يا هر دو ...
اما هرچه هست بالاتر هست از آن كه بودم . يا دست كم من فكر ميكنم هست.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 19:36  توسط آشفته
|
FREEDOM
ALWAYS MUST BE
CONQUERED
همگي تب داريم
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 19:50  توسط آشفته
|
پریدم به سمت بالا
سقوط نکردم و
هنوز همچنان زنده ام
بر می گردم ... حتما
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 18:0  توسط آشفته
|
اولین باری که سخت گریه کردم ترسده بودم . به خاطر دروغی که باورش کرده بودم . اون روز انقدرگریه کردم که کارم به بیمارستان کشید ولی هیچکس نفهمید قضیه چیه برعکس همیشه که مامان با یه نگاه متوجه همه چی میشد .
البته به قول دوستان اشک بنده تو آستینمه و همیشه با یه تلنگر احساسی گریه میکنم. همه میگن گریه حیله آخر زنهاست .اما حاضرم قسم بخورم که حتی یک قطره از دریای اشکی که ریختم برای فریب نبوده همیشه تخلیه احساسی بوده و همیشه سعی میکنم که پنهانش کنم اما گریه نکردن به نظرم سخت ترین کاریه که ممکنه از خودم بخوام .
امروزم برای خودم گریه کردم انقدر که به هق هق افتادم به خاطر اینکه بهم توهین شد و تحقیر شدم تاحالا به خاطر محافظه کاری که جامعه بهم تزریق میکرد حرکتی نکردم اما امروز تصمیم گرفتم پرواز کنم .تمام کسانی که فکر می کنن پادشاه علم و دانایی هستن بلند ترین و قشنگترین پرواز رو می تونن تماشا کنن .
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 10:44  توسط آشفته
|